وبلاگ شهید معینیان
 
قالب وبلاگ

خوشا آنان که جانان می شناسند *****طریق عشق و ایمان می شناسند

بسی گفتیم و گفتند از شهیدان *****شهیدان را شهیدان می شناسند




پاسدار خوش‌تیپ

هنوز خبری از جنگ نبود. حمید هم سخت مشغول فعالیت بود و آرام و قرار نداشت. یک بار برای چاپ نشریه، همراهش به یک مرکز انتشاراتی در شهرک صنعتی رفتم. از آن‌جا که حمید لباس رسمی پوشیده بود. یکی از کارکنان آن مرکز هم به قول معروف خیلی توی باغ نبود یا شاید هم فکر می‌کرد کسی که سپاهی یا بسیجی است، لباس فرم مشخصی ندارد یا ندیده بود. به هر صورت؛ شاید هم با افکار و ظاهر غرب‌زده‌اش خیلی تصورات درستی از بچّه‌های سپاه نداشت. وقتی حمید را دید با تعجب نگاهش کرد و گفت:

-         پاسدار به این مرتبی تا حالا ندیده بودم!

       حمید همیشه ظاهری مرتب و آراسته داشت، از موی سر تا واکس کفش‌هایش. همیشه به‌اندازه و به‌قاعده بود. از منطقه که به پشت جبهه برمی‌گشت، اولین کاری که می‌کرد این بود که سر و وضعش را مرتب کند، حتّی گاهی مواقع به خاطر نبودن اتو، با کِتری داغ، لباس‌هایش را اتو می‌کرد؛ امّا حاضر نبود لباس چروکیده بپوشد.

مهدی صابونی، هم رزم شهید


طبقه بندی: کتاب شهید معینیان(رازهای نهفته، روایت معینیان)،
[ یکشنبه 28 آبان 1391 ] [ 07:53 ب.ظ ] [ مؤسسه فرهنگی هنری معراج اندیشه پویا2216114-0611 ]

  و خداوند عشق را آفرید

زمستان سال 1358 بود و حمید در پایگاه منتظران شهادت (پادگان گلف) مشغول فعالیت بود. تازه بیست و سه ساله شده بود و مدت زیادی هم نبود که راه و هدف مورد علاقه‌اش را پیدا کرده بود؛ امّا از آن‌جا که همیشه جلوتر از سنش حرکت می‌کرد و برنامه‌ریزی داشت، یک روز که از سپاه به منزل برگشته بود، کنار پدر و مادرم نشست و گفت:

-         ننه، می‌خواهید برای من بروید خواستگاری؟

-         خواستگاری؟ یعنی چی؟

       پدر و مادرم هر دو متعجب بودند که حمید چطور این قدر بی‌مقدمه به فکر ازدواج افتاده است.

       پدرم خیلی آرام گفت:

-    حمیدجان، بابا، فکر نمی‌کنی هنوز برایت زود است. دو برادر بزرگ‌تر از تو هنوز ازدواج نکرده‌اند، خواهرت هنوز ازدواج نکرده، تو مطمئنی که می‌خواهی حالا ازدواج کنی؟

-    آقاجان، مگر اشکالی دارد؟ ازدواج سنّت پیغمبر است. من الان آمادگی ازدواج را دارم و فکر می‌کنم می‌توانم یک زندگی را بچرخانم چه اشکال دارد. من که می‌توانم ازدواج کنم!

       مادرم نگاهی به حمید و نگاهی به پدر انداخت و گفت:

-         ننه، حمید، من حالم خوش نیست. نمی‌توانم برایت دنبال کسی بگردم و به خواستگاری بروم.

-         نه، ننه، لازم نیست خودت را خسته کنی. همین دستت رو درازکنی، می‌رسی به خونه‌اش.

       مادرم متعجّب نگاهی به حمید کرد و گفت:

-         کدوم همسایه را می‌گی؟

-         اگر شما موافق باشید، دختر آقای پاک‌نژاد را می‌گم. برادرش با من همکاره.

       پدر و مادرم پذیرفتند و رفتند خواستگاری. خدا را شکر مشکلی پیش نیامد و خانواده‌ی عروس هم موافق بودند. پانزده بهمن سال 1358 یک جشن ساده گرفتند؛ یک مراسم خانوادگی. فقط خواهرها و برادرها دور تا دور عروس و داماد را گرفته بودند. عروس هم که انگار درست همانی بود که حمید می‌خواست. به ابتکار خودش یک مقنعه‌ی سفید دوخت، با شکوفه‌های صورتی و قرمز‌رنگ و آن را سَر ‌کرده بود. عاقد خطبه را خواند.

       بار اول گفتند: عروس رفته گل بچینه. بار دوم گفتند: عروس رفته گلاب بیاره.

برای بار سوم، حمید دست کرد داخل جیب کتش و یک بسته‌ی کادو شده درآورد و داد دست عروس‌خانم، همه خوشحال شدند و گفتند:

-         آقا داماد سنگ تمام گذاشته و برای عروس‌خانم سرویس طلا آورده.

عروس که بله را گفت، جعبه را باز کرد. یک قرآن مجید هدیه داماد به عروس بود. زندگی‌شان را این طور با معنویت قرآن در یک اتاق از خانه پدری آغاز کردند.

بتول معینیان، خواهر شهید




دلمه‌ی برگ مو

آدم قانع و سر به زیری بود. از بچگی همین خصوصیات را داشت. مثلاً وقتی بچه بود و تابستان‌ها می‌رفت سر کار، ظهر که می‌رسید منزل و می‌خواست ناهار بخورد، اگر آماده نبود، بدون هیچ سر و صدا و اعتراضی یک مقدار نان برمی‌داشت و کمی روغن محلی روی آن می‌مالید و بعد شکر می‌زد و می‌خورد یا مقداری پنیر و خیار و گوجه به عنوان ناهار با خودش می‌برد. من می‌دانستم که حمید دلمه‌ی برگ مو و باقالی‌پلو با ماهی را خیلی دوست دارد و غذای مورد علاقه‌اش است. از بین میوه‌ها انار و از بین سبزی‌ها نیز به ریحان خیلی علاقه داشت.

       بعد از شهادتش یک بار او را در خواب دیدم که از خانه‌ی پدری بیرون آمد و داشت به طرفم می‌آمد، در حالی که یک دستمال در دستش بود، انگار چیزی در آن بود. وقتی به او رسیدم گفتم:

-         سلام، کجا بودی حمید جان؟ کجا می‌خواهی بروی؟

-         خانه‌ی زن داداش بودم، این را به من داده.

-         چی؟ این چیه که بهت داده؟

-         دلمه است دیگه، دلمه‌ی برگ مو.

       از خواب بیدار شدم. وقتی زن داداشم را دیدم، بدون اشاره به خوابی که دیده بودم، به او گفتم:

-         راستی زن داداش شنیدی برگ مو به بازار اومده؟

-         آره من دیروز درست کردم و به نیت آقا‌حمید خیرات دادم.

بتول معینیان، خواهر شهید


طبقه بندی: کتاب شهید معینیان(رازهای نهفته، روایت معینیان)،

با سلام خدمت شما کاربر گرامی

به عنوان نمونه چندین خاطره از خاطرات درج شده در کتاب رازهای نهفته، روایت معینیان را در این وبلاگ درج خواهیم کرد.

انشاءالله ما را از درج نظرات خود بی نصیب نفرمایید.


فوتبال

من و حمید خیلی فوتبال بازی می‌کردیم. حمید از من بهتر بازی می‌کرد و بازیکن ثابت تیم در پست دفاع بود. اسم تیم‌مان را گذاشته بودیم پاس مولوی و با بقیه‌ی تیم‌های محلات اهواز مسابقه می‌دادیم. تفریح ما این بود که سه ماه تابستان را در میدان کاوه بازی‌ کنیم. رو‌به‌روی ایستگاه قطار ماهشهر یک زمین خالی بود که وعده‌گاه ما شده بود.

       حمید به رنگ قرمز علاقه داشت. حتی وقتی بزرگ‌تر شدیم و زمانی که در جبهه بودیم هر کس می‌پرسید، حمید همیشه یک جواب می‌داد و آن هم پرسپولیس بود؛ امّا علاقه‌اش به بازی کردن باعث نمی‌شد از بقیه تکالیفی که بر عهده‌ی او بود کم بگذارد.

       هر روز از ساعت 2 بعدازظهر تا قبل از اذان مغرب بازی می‌کردیم. یکی از بچّه‌ها موظف بود قبل از غروب سوت پایان بازی را بزند و ما از میدان کاوه به سمت هنرستان فنی شهدا پیاده راه می‌افتادیم. برنامه‌ی همه‌ی اعضای تیم همین بود. بعد از بازی لباس ها را می‌تکاندیم، دست و صورت مان را می‌شستیم و راه می‌افتادیم به سمت مسجد و نماز مغرب و عشاء را اول وقت در مسجد آیت‌الله بهبهانی می‌خواندیم. بعد هر کس سمت خانه‌ی خودش می‌رفت. پدرم ما را از بچگی به نماز اول وقت عادت داده بود و این عادت تا روزهای آخر با حمید ماند.

علیرضا معینیان، برادر شهید



دنبالک ها: شیدایی( از کتاب رازهای نهفته، روایت غلامی)، بازیگوشی( از کتاب رازهای نهفته، روایت نریمی)،
[ چهارشنبه 12 مهر 1391 ] [ 01:18 ق.ظ ] [ مؤسسه فرهنگی هنری معراج اندیشه پویا2216114-0611 ]
با سلام خدمت شما کاربر گرامی و تشکر از حضور گرمتان در این وبلاگ
در صورتی که تمایل به سفارش این کتاب دارید می توانید با شماره تلفن زیر (دفتر مؤسسه معراج اندیشه پویا) تماس حاصل نمایید.
با تشکر

0611-2216114






 
نرم افزار کهکشان هشتم ویژه میلاد امام رضا (ع) با امکانات زیر طراحی و تولید شده است.
طراحی و تولید : سایت شیعه ها
امکانات نرم افزار :
ز یارت آنلاین حرم مطهر
مقالات پیرامون امام هشتم
بخش ویژه موبایل
و …
حجم فایل : ۱٫۶۶ مگابایت
 



طبقه بندی: دانلود رایگان نرم افزارهای مذهبی،
[ چهارشنبه 5 مهر 1391 ] [ 09:42 ق.ظ ] [ مؤسسه فرهنگی هنری معراج اندیشه پویا2216114-0611 ]
 
 
 






با سلام و عرض ادب

 به همت مؤسسه ی معراج اندیشه ی پویا دو كتاب دیگر به چاپ رسید

كتاب شهید معینیان

رازهای نهفته (روایت شهید معینیان)

 و كتاب شهید غلامی

رازهای نهفته (روایت شهید غلامی)

منتظر درج تصاویری از این كتب باشید

انشاءالله

جهت كسب اطلاعات بیشتر با شماره تلفن 2216114-0611 تماس حاصل فرمایید

در پناه حق باشید 




[ یکشنبه 21 خرداد 1391 ] [ 09:00 ق.ظ ] [ مؤسسه فرهنگی هنری معراج اندیشه پویا2216114-0611 ]

بسم الله الرحمن الرحیم

مراسم سالگرد شهادت سردار دلاور،حمید معینیان با حضور همرزمان و خانواده ی معظم آن شهید در گلزار شهدای اهواز برگزار گردید.

برای شادی روح این شهید بزرگوار و همه ی شهدای اسلام صلوات می فرستیم.

الهم صل علی محمد و آل محمد وعجل فرجهم مولانا صاحب الزمان

 




قائم مقام فرمانده آموزش نظامی لشکر7ولی عصر(عج)(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
خوش اخلاق بود و مهربان، صداقت در وجودش موج می زد، دستهایش به مهربانی باران بود. لبخند های زیبا و مهربانش هیچگاه قطع نمی شد، اگر فقط برای لحظه ای او را می دیدی ,فکر می کردی سالها ست او را می شناسی، با نگاه های نافذ و مهربانش قلب تو را تسخیر می کرد. سال 1335 ه ش در اهواز طلوع کرد، نامش را حمید گذاشتند تا پسندیده دو عالم گردد.دوران تحصیلات را تا مقطع دبیرستان , در اهواز سپری نمود و موفق به اخذ دیپلم در رشته ی ادبیات شد.سال 1354 به خدمت سربازی رفت .


ادامه مطلب

منتظرش بودم تا خودش را برساند. چشم به راه نشسته بودم و فکر می کردم مبادا کنارم نباشد و فرزندش را نبیند. یک روز قبل از تولد فرزندمان آمد. دوم آبان ماه 1360 اولین فرزندمان به دنیا آمد. انگار از خوشحالی بال درآورده بود وقتی خبر تولد بچه را شنیده بود گفته بود: یک سرباز به سربازان اسلام اضافه شد..


ادامه مطلب

 

درسش خوب بود. در سال های تحصیلش هیچ گاه پیش نیامده بود که تجدید بشود. دیپلمش را با معدل هجده گرفته‌بود و خیلی مشتاق به ادامه‌ی تحصیل بود. برادرم رضا که در آمریکا زندگی می‌کرد برای حمید از یکی از دانشگاه های ایالت میشیگان بورس تحصیلی گرفته بود. حمید ویزا و بلیط را تهیه کرد حتی چمدانش را بسته بود و خداحافظی کرده بود.


ادامه مطلب

وقتی خانه اش در منطقه ی سپیدار را تازه تحویل گرفته بود همه را دعوت کرد منزلش برای مهمانی. من و همسرم به محض ورود به خانه اش مورد استقبال او قرار گرفتیم. با لبخند نگاهی به همسرم انداخت و گفت: من از این پیراهن خوشم اومده باید بدهی من تنم کنم. همسرم گفت: آقا حمید حالا می خوای این وسط مرا لخت کنی؟ حمید دست همسرم را گرفت و برد داخل اتاق و پیراهن را از تنش در آورد و پوشید. بعد هم همسرش را صدا کرد و گفت: خانم دوربین رو بیار چند تا عکس از ما بگیر یک وقت بعداً مدعی نشه پیرهن مال اوست. حداقل ما چند تا عکس به عنوان مدرک داشته باشیم.




 

هنوز خبری از جنگ نبود و حمید هم سخت مشغول فعالیت. آرام و قرار نداشت. یک بار برای چاپ نشریه به همراه هم به یک مرکز انتشاراتی در شهرک صنعتی رفتیم. از آن جا که حمید لباس رسمی پوشیده بود و یکی از کارکنان آن مرکز هم خیلی در این باغ ها نبود یا شاید هم فکر می کرد کسی که سپاهی یا بسیجی است لباس فرم مشخصی ندارد یا ندیده بود یا به هر صورت شاید هم با افکار و ظاهر غرب‌زده اش خیلی تصورات درستی در ذهنش نبود. وقتی حمید را دید با تعجب نگاهش کرد و گفت: پاسدار به این مرتبی تا حالا ندیده بودم!!


ادامه مطلب

شهید حمید معینیان مردی باتقوا، دارای دانش خوب و شعوری بالا بود. کافی بود یک بار او را ببینی در همان برخورد اول مجذوب رفتار گرم، دل نشین و مؤدبانه وی می شدی و دلت نمی خواست او را ترک کنی. نظم و انظباط حمید انگار یک چیز ذاتی بود همیشه مرتب و ٱراسته بود مثل یک گل بود که به مرور زمان شکسته تر می شد.


ادامه مطلب

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic